آدما تمام میشن دیر و زود داره اما بالاخره تمام میشن تمام شدن بعضیا فقط به یه کلمه یا یه جمله بنده یه کسی یه حرفی میزنه و تو میدونی که همون لحظه برای تو تمام شد همون جا که نشستی تلاش میکنی فراموش کنی اون کلمه رو، اون جمله رو ولی خودت هم میدونی که تمام شده میدونی اینایی که شنیدی از اون حرفهایه که همیشه ته دل طرف مقابل پشت نقابش بوده اما یه بار بی احتیاطی کرده و گفته و همون یه بار برای تو که مخاطب اون کلمه ها بودی کافیه منم که خودم رو خوب می شناسم قسم و آیه و از دهنم در رفت و منظورم چیز دیگری بود بعدش هم فایده نداره درد اینطور تمام شدنا تمام شدن کسی که این جمله ها را گفته نیست مبارزه ی آدم با خودشه که حالا فراموش کنم یا نه ! که اصلا می توانم فراموش کنم یا نه ! که از همون لحظه که حرفا رو شنیدی می دونی که نه می تونی فراموش کنی و نه میشه که فراموش کنی !
و میشکنی ، خرد میشی بدون اینکه کسی صدایی بشنوه!
پ.ن: سپردمش به صاحبش اندازه ی تموم دنیا غصه دارم (یه حالی دارم که نگو یه حالی دارم که نپرس یه تیکه از روحم و من جایی گذاشتم که نپرس)!
نوشته شده توسط فهیمه در پنجشنبه 7 آبان1388 ساعت 9:41 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
شب است و سکوت است و ماه است و من
فغان و غم و اشک و آه است و من
شب و خلوت و بغض نشکفته ام
شب و مثنوی های ناگفته ام
شب و آخرین سوز مستانه ام
شب و های های غریبانه ام
شب رو دوست دارم نه به خاطر اینکه وقت استراحته و نه به خاطر سکوتش و آرامشش به خاطر اینکه
شب برام مقدسه و پر معنا. شب از دو حرف تشکیل شده اما هزاران راز نگفته رو تو دل خودش جا داده
ولی هیچ کس هم از این اسرار خبر نداره!
میتونه باهات حرف بزنه راهنمایت کنه و به مقصد برسونت اما باید بشناسیش که اگه نشناسیش باختی
تا حالا بهش فکر کردیم؟
کم پیش میاد همیشه بیشتر آدما شب که میشه فقط میخوابن بدون اینکه حتی به شب ، شب بخیر
بگن!همه ی غم و غصه هامون ماله شبه اما روز که میشه دیگه ثانیه ای هم بهش فکر نمیکنیم البته
شاید بگیم وای خدا کی شب میشه که بخوابم!!!!!!!!!!
پ.ن:میدونم حالا میگین چرت گفتم اما به نظر خودم واقعیته!
نوشته شده توسط فهیمه در چهارشنبه 8 مهر1388 ساعت 2:23 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سحرا وقت دعا من به پر باری ابرم به سبک بالی باد
با خدا حرف میزنم با خدا که موجه نورش توی لحظه هام میاد!
.
.
.
میدنم که های های گریه هامو میشنوه
میدونم که اشکامو میبینه
صدای اذون میاددددددددددددددددددددددددددد!
خیلی دلم میخواد حرف بزنم اما انگار فایده نداره توجه ای نمیکنه ،نمیبینه (خدا رو نمیگم)
من دارم عوض میشم تغییر میکنم اما اینم نمیبینه !
شاید واقعا هیچ تغییری در کار نیست !
اما آخه مگه میشه!
یعنی توهم زدم!
چیکار کنم خدا نذار این ماه مبارک تمام شه و من همین جور سرگردون و بی جواب بمونم!
کمکم کن خدایا بگو که دیگه هیچ چی مثل سابق نیست !
فقط یه فرصت واسه ی جبران گذشته!
پ.ن: اهنگ اذان هایده خیلی به دل میشینه خدا رحمتش کنه.
نوشته شده توسط فهیمه در پنجشنبه 26 شهریور1388 ساعت 4:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بعد از مدتها بازم سلام! بعد از مدتها دوباره میخوام از خودم بنویسم خوب یا بد و امید وار یا نا امید!
اونای که از اول وبلاگم باهام بودن میدونن که توی نوشته هام هیچ فرمول خاصی ندارم اما فراز و نشیب تا
دلت بخواد میتونی پیدا کنی!
کلا هر حس و حالی که داشتم از همون نوشتم میدونم چندان عجیب هم نیست تقریبا همه همین طور
هستن اما من دیگه نوبرم خودمم که برمیگردم نوشته هامو میخونم میگم بابا دیوونه خودت میفهمی
چته!چی میخوای!
خلاصه که بعضی جاها حوصله ی خودمم سر میره از نوشته هام شماها رو نمیدونم!
حالا این بار میخوام از این بگم که تو این همه عمری که از خدا گرفتم سقوط آزاد زیاد داشتم اما این
آخری بد جوری زمین گیرم کرد بهتره بگم خداگیرم کرد!
اصلا نمیدونم چی شد چطور شد به اینجا رسیدم یه جا اشتباه کردم و حساب کار از دستم در رفت
نفهمیدم چیکار میکنم! حالا وقتی به کارام فکر میکنم میبینم همش اشتباه بود اعتراف میکنم که عملم
با اون چیزی که تو عقل و قلبم بود کلی فرق میکرد باور کنید خودمم در عذاب بودم از کارام حتی به زبونم
آوردم که عذاب وجدان دارم اما...........
اما همش تقصیر منم نبود همش بهم گفتن کات کن!
نگفتن اشتباهت رو اصلاح کن!
حالا هم که مثه ... پشیمونم هیچ راه برگشتی واسم نذاشتن!
فقط خدا فهمیده که چقدر پشیمونم و منتظر یه اشاره که جبران کنم البته اگه جای جبران واسم بذارن!
اگه خدا و اشاراتش نبود من الان اینجا نبودم توی این چند وقت خیلی به خدا نزدیک شدم معنی این آیه
رو کاملا درک کردم که میگه: خدا از رگ گردن به ما نزدیک تره!
تو این مدت فهمیدم با بدست آوردن یه سری چیزای بی ارزش چه چیزای با ارزشی رو از دست دادم
میتونم تک تک اون چیزایی که از دست دادم رو اسم ببرم فقط تو و خدا میدونین که دارم از چه چیزای با
ارزشی حرف میزنم چیزایی که ارزششون با هیچ معیاری قابل سنجش نیست و منه ... قدرشونو
ندونستم و با هیچ عوضشون کردم!
تو این مدت انقدر فکر کردم و حسرت خوردم که دیگه بعضی وقتا حالم از خودم و حماقت هایی که کردم
بهم میخوره و خودم رو سرزنش میکنم که حقمه اگه دیگه هیچ وقت اون روزا برنگرده!
اما امیدم به خدا و رحم و مروتش بیشتره خدا بهم تو این مدت ثابت کرد که در رحمتش رو به روی
گناه کارترین بنده هاش هم باز میذاره! فقط این ما آدما هستیم که سنگدلیم و جای خدا خدایی میکنیم!
من فقط منتظر یه اشارم تا جبران کنم واسه خاطر رضایت خدا میخوام و باید جبران کنم خود خدا کمکم
میکنه که جبران کنم!
به امید اون روز که امیدوارم زیاد دور نباشه!
به نظر شما پشیمونی سودی نداره؟
پ.ن: شاید این پست بازم ادامه داشته باشه!
نوشته شده توسط فهیمه در پنجشنبه 12 شهریور1388 ساعت 3:30 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
حال من بد نيست غم کم مي خورم
کم که نه! هر روز کم کم مي خورم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بيگناهي بودم و دارم زدند
عشق اگر اينست مرتد مي شوم
خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم! ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلودهي مردم شدم
نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم، گولم مزن!
من نميگويم که خاموشم مکن
من نميگويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش
من نمي گويم مرا غمخوار باش
من نمي گويم، دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
خسته ام از قصه هاي شوم تان
خسته از همدردي مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلي، کسي مجنون نشد
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه !
چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفأل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما زياران چشم ياري داشتــــيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
نوشته شده توسط فهیمه در جمعه 6 شهریور1388 ساعت 2:5 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
برای دوست داشتنت واژه کم می آورم...برای چشمانت وقتی همه ابرهای عالم در آن جمع میشوند تا ببارند.برای دستانت که وارثان آرامش زمینی خداوند خدایند و برای لبهایت وقتی دوستت دارم را سرود معراج قلب من میسازد....
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY